لطیفه و جک

گلشن لطایف؛ شماره ۱

لطیفه اول:

لوچی که یکی را دو می دید، مریض شد. طبیبِ لوچی را آوردند که یکی را چهارتا می دید.

مریض گفت: «می توانی مرا علاج کنی؟»

طبیب گفت: «آیا هر چهار نفر شماها یکی را دو می بیند و همه به این مرض مبتلایید؟!»

مریض گفت: «کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی».

لطیفه دوم:

دزدی نیمه شب به کلبۀ بینوایی آمد؛ اما هرچه گشت، چیزی نیافت.

بالای سر صاحبخانه که خوابیده بود، آمده و او را از خواب بلند کرد و گفت: «ما که رفتیم؛ ولیکن این طریقۀ خانه داری نیست. برخیز و فکری برای زندگی خودت کن!»

لطیفه سوم:

احمقی را دیدند به دنبال خرش در راهی پیاده می رفت و روی خر هم باری نبود!

گفتند: «چرا پیاده راه می روی و سوار نمی شوی؟»

گفت: «مگر من از خر کمترم که او پیاده می رود و من سواره بروم!»

لطیفه چهارم:

کاسبی را پرسیدند: «اوضاع کسب چگونه است؟»  گفت: «کساد مساد است». گفتند: « (کساد) معلوم است؛ (مساد) دیگر چیست؟»

عرض کرد: « کساد آن است که جنسی نمی خرند و مساد آن است که آنها هم که می خرند، بعد از چندی پس می دهند».

منبع
مجله میچکا
برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن